تبسم یک نگاه
تبسم بی روح سرخ ترین گل سرخی که امروز از باغچه احساس چیدم
من یک تبسم ام
من یک نگاه
من یعنی تبسم انتظار
تبسم گناه آلود یاد او
تبسم گناه آلود دلتنگی برای او
من تبسم غریبانه مادری ام
من غرق در شیرینی یک بوسه ام هنوز
من تبسم عشقم ...
که در نگاهی هرزآلود به نفرت تبدیل می شود
من تبسم عشقم
تبسم یک عشق فانی
مثل همه عشق های دیگر
من تبسم گم واژه هایی هستم که سرازیر می شوند
و ناپدید می گردند در اعماق رویاهای شیرین وهم انگیزم
من تبسم ام
تبسم خوشبختی
چون مهی که با طلوع خورشید ناپدید می گردد
من تبسم خاطراتم
که وقتی هم نیست دلم را چنگ می زنند
من تبسم اشک آلود خاطرات همه روزهایی هستم
که دردمندانه قلبم را به او می دادم
من ... منم
دختری در اعماق ژرف کوره راهی تاریک
که زندگیش نام نهاده اند
دختری که ماهتاب فانوسش بود ...
دختری که فانوس ماهتاب بود ...
هر لحظه در توام
ای درست تقدیر کنارم نشان ده
ای خواهر گمشده
ای مادر فداکار نوزاد ناپدر
با توام ای بخشنده ترین
و ای مظلوم ترین
شک ندارم تو هم به من می اندیشی ...
در همه لحظاتی که دستان لرزانت را بالا میگیری
در همه لحظاتی که نوزادت را در کنار او در آغوش میکشی
و چقدر به اندازه تو... من هم مادرم...
>>> ادامه مطلب <<<
اویی که روزی قلبم را از عشق به تپش واداشت ...
رفت و شاید وقتی بازگردد مرا هیچ نشناسد
نمیدانم....
سعادت بزرگی است در جوار خانه حق نشستن و گریستن...
سعادتی که نداشتم و ندارم ....
ای کاش........
او رفت و من ماندم حسرتی ابدی ...............
به خانه خدا می رود
آنکه اندیشیده بود من شاید چون شیطانی ام
خوش چهره و خوش آب و رنگ
که آمده ام تا بنیان زندگانیش از هم بگسلم
من ... نه ... اما ... من
در پیله تنهایی خود به قدر عظمت با هم بودن تنهایم
نمی شناسمش ... جز با صدایش که لرزان بود که نگران بود که مظلومانه بود
و چه غریبانه دوستش دارم... و کودکش را
و چه ملتمسانه میپرسم: چرا پروردگارا؟ چرا؟
عجز را در صدایش میخواندم و عشق خاموشش را در سینه می شنیدم ...
و چه بزرگوار بود... مرا به کلمه ای بخشیده بود
و چه شرمگینم کرد ... با بخششی که کار هرکسی نیست
به جوار حق می رفت ... با چه دل پاکی
آنقدر پاک و آنقدر خوشبخت که حسرتش را خوردم
حسرت عشقش را ... زندگیش را ... و کودک اش را
... در این سفر همراه او خواهم بود ... از وقتی صدایش را شنیدم
تا امروز که رازم را فاش کرد ... هر لحظه بغض داشتم
همراه او اشک خواهم ریخت ... چرا که درد هر دویمان یکی است
یکی اشک شوق میریزد و آن یکی اشک غمین
نمیدانم این بار برایم چه راهی برگزیده است پروردگار ... اما
میدانم این بار وسیله بودم شاید برای اینکه عشق به خانه ای باز گردد
و کاش او هم وسیله ای باشد تا متعال نگاهم کند ... نگاهی از سر ترحم
ای کاش .................................
اینجا طوفان سختی است
و من سخت سست ریشه
قبل از از پا در آمدنم مرا در آغوش گیر
در سردی یک شب یخ بندان زمستانی
برایش از رویا
یک آشیانه گرم ساختم...!
و من آن دختر بهارم که در میانه نوروز
برایش کلبه ای ساختی از احساسات
با سقفی از عشق و باغچه ای از مهر ...
آن روز با هم بودیم و امروز تنها
کاش در همان نخستین نگاه گفته بودی
که باید شبانگاهان در کلبه خوش
تنها بنشینم و زوزه لرزآور گرگان را مهمان باشم
کاش در همان نخستین قدم میدانستم
که همراه باید همگام باشد
و تو مسافر بودی ... رهگذر آشنای کوچه دلتنگی ام
بوی مهر می دادی و صفای کوهستان
کوله بارت دشت شقایق بود و
دستانت آشیانه یک کبک ...
به یاد بیاور ...
مرا که در آستانه یک شب ... تنها
و همیشه تنها
نشسته ام
..... تو هم با ما نبودی .....
تو رفتی و من ماندم و ماهتاب خاطره ها ...
این باران های بهاری عجیب بیقرارند و سست پا
عجیب زود می آیند و زودتر می روند ... از یاد ...
این روزهای شلوغ گاهی دنیا با من است و گاهی پشت به من
گله ای ندارم... میگذرد این چرخ چرخان هزار رنگ پر سودا
که عجیب چو گویی لرزان در دستانش همگی چرخانیم ... تند و روان ...
و همچنان انتظار می کشم ... انتظاری که چشمانم را بر بهار نیز می بندد
چه سبکبال ... چه رها ...
مدت هاست دیگر گلی نچیدم ...
بزرگتر شده ام یا بی احساس تر؟
... مهم نیست ... اما گاه نیازی شورش می کند
غروب آن روز بود که بی اهمیت به خیس شدن و ...
دویدم... زیر باران دویدم و فریاد ها زدم
خنده ها کردم... رها شدم ...
در آغوش باران پایکوبی می کردم و می چرخیدم
و هنوز باران تمام نشده بود که رنگین کمانش را دیدم
و با خود اندیشیدم: من و چند نفر دیگر؟؟؟؟
این همه دل لرزان
و این همه دست نیاز
در همهمه این همه که همیشه هستند
دل من برای دل دست یافتنی و
روح اسیر و
جسم با صاحبش
پر می زند...
من مانده ام با این دل بی دل چه کنم
به چشم هم نگاه کردیم...نگاه کردیم...از عشق......مردیم......
بهار من شده است اندازه چشمانم
چشمانی که عکس بهار از پنجره حصاردار
درونش می افتد
سهم من از بهار از سهم من من از زندگی هم کمتر است...
از سهم من از خوشبختی...
از سهم من از عشق...
وقتی رفتی
وقتی بهار مرا با خود بردی
هیچ نیندیشیدی که روزی از این همه
مهر...آبان...پاییز خسته می شود دلم؟
به پایان رسیده است ...
شده ام کتابی کهنه با داستانی که از پیش میدانند
... با تو ام ای غریبه آشنا ...
با تو که نیامده میروی...
سیبی از درخت باغ خدا
چید!
شرمسار عشق شد
و به تنبیه خدایگان محکوم
به دوری و رنج ابدی!
من که کاری نکرده ام!
جز آنکه فرزند خلف همان پدرم!
چون پدر تشنه عشق
چون مادر ره گم کرده عشق
نمیداند سال هاست که رفته است؟
سال هاست که دلم چون دستهایم یخ زده اند؟
نمیداند سال هاست که بهارم بی گل است؟
نمیداند مگر؟
گویید برود آفتابش را بیاید
که مهتاب برایش کم بود
در میانه این نیستی و نبودی
غریب شده ام نه با تو...که با خود
زبان دل از یاد برده ام و زبان قلم
نه خنده ای نه آهی نه اشکی...
آری٬ انسانیتم را گم کرده ام...
پشت بهار...
باور میکنی؟...من...دریا...
حالا که تمام شده نا آرام ترم...خسته ترم... بی تاب ترم... مواج ترم...
دلم فقط یک روز زندگی میخواهد...
یک روز بی پایان...یک جرعه از بوی بهار نارنج ها
که مستی ابدی آورد...
دلم فقط یک قلم میخواهد و بینهایت کاغذ...
و چند کتاب قدیمی...
و ... دلم خیلی چیزها میخواهد...
من آخرین طراوت بهار را فراموش نکرده ام
من هنوز هم پانزده یاس زرد میچینم
برای تابوت احساساتم
باید قبل از آنکه یاس های کم تحملم بمیرند
تابوتم را دفن کنم...
در اعماق یک دریای گرم...
این اشک در چشمانم
مسافرخانه چشمانم را
باید بست...
بر لبانم نه
تا فریاد نزنم
ستم هایت را
چرخید و چرخید
و از روی آینه افتاد ...
مهم نیست اگر تخم مرغ هفت سین بشکند
کاش دلمان نشکند ...
شیرین در های و هوی هزار رنگ شهر گم شده است و
تو به آرامش کوهساران پناه برده ای؟
باز آ ... با تیشه عشق خود باز آ
و از ریشه برکن بنیان نامردی و بی وفایی را
باز آ که مردی امروز به کوه کندن نیست
مردی امروز ... نه٬ نامردی امروز...
به دروغ گفتن و حیله بستن و شیرین فریبی است
فرهاد شیرین...
سحرگاهان به انتظارت مینشینم
همان زمان که ستارگان ناپدید میشوند
همان دم که باد ... که باد می وزد
همان دم که سوز آخرین سرما می سوزاند
...
شقایقی چیده ام
زود آ
تا خسروان نیامده اند
تا شقایق بر خاک نیفتاده است
تا شقایق نمرده است
فرهاد شیرین زود آ
می شنوم
صدای هیجان خفته مردم
صدای کوره راه آزادی
صدای کهن روزگاران
همه با هم در آمیخته اند
و در کنج آرامش اتاقکم
بی آرامش مینویسم
...شاید سال دیگر...
>>> ادامه مطلب <<<
نه... فرقی نمی کند
میخواهم زنگ بزنم:
زنگ بزنم...
قبل از زنگ زدن...
که در آغوش تو به ارامش نشسته ام
ای شهر کهنه دوران
هر راهی روم
هر چه گویم
هرچه کنم
گاه باید تسلیم شد
بگذار نفسی تازه کنم
شاید چون خانه به دوشم
شاید چون.....
معنای خانه را گم کرده ام
چون هیچ جا را سراغ ندارم
برای سراغ گرفتن از تو
میبینی؟ تو که آواره تر از منی؟
بی شک هنوز اتاق نمسار و کهنه ای
در تاریک ترین نقطه قلبت دارم.....
تو؟ قلب من؟
یادت نیست فلبم را بردی؟
ملالی نیست... تا ابد مال تو
بی دستی به سویم برای کمک٬ افتادم
روی برف های یخ زده شب مانده افتادم
باید افتادنی باشد تا بپاخیزم...
و من بی هراس افتادنی باز....
به پا میخیزم
مهتاب چرا شبهایش بی ماه است؟
مهتاب چرا شبهایش بی ماه است؟
ماه را دزدیدند
در شبی که همه شما خواب بودید
ماه را دزدیدند و در قفس سینه هاشان جا دادند
که مبادا برهد.....
که مبادا برمد.....
آری٬ ماهم را دزدیدند
در شبی که همه شما خواب بودید
و مرا به اشک وعده دادند و افسوس ابدی٬
بالانشینان بنده پرور
..... جای خالیش را میبینم
میترسم
میلرزم
و در میمانم
که قدرت عشق چقدر عظیم است
قدرت عشق زمینی و قدر الهی!!!
تردید
تردید
برد یا باخت؟
پر از تردید
پشت درهای زندان آیا آفتابی است؟
نگرانم
چاهی است عمیق
که یا باید خود را پرت کنم و یا تا ابد
بر سر چاه بسوزم و بسازم
بگذار بروم
این بالا امید نفسی نیست
شاید در اعماق روزنی یابم
بگذار بروم
شاید در بینهایت منفی
به آزادی برسم
به رهایی
آری در بینهایت منفی جایی است
شاید جایی برای مردن
نه شاید جایی برای دوباره متولد شدن
آری کاش .....
تولد دوباره من در بینهایت منفی
آنقدر عظیم باشد
که امواج دریا خروشان تر بتازند
و پروانه های سپید کم طاقت تندتر بال بزنند
و عطر بهار نارنج ها ملایم تر شود
.... نه دلم که واژه هایم در طلب بهارند... میبینی؟
شاید تولد دوباره من باز هم در بهار باشد......
در بهاری که تو نیستی ...
مثل همه بهارهایی که نبودی
که بودی و نبودی
که با نبودنت هم به اندازه بودنت شاد بودم
مهم تو بودی ٬ نه بودن و نبودن
و این عظمت عشقی است که هیچکس تجربه نکرد....
که به سوی موفقیت برمیداریم
به راهمان برکت می دهد
نور میفشاند
این است یکتایی که هرچه داریم از ایمان به اوست

